LOST
مقدمه: برای ما که به دیدن سریالهای با سوژههای تکراری و سطحی عادت داریم و شاهد سریالهایی هستیم که از دست دادن حتی چند قسمت از آنها، موجب تأسف یا عقب افتادن از داستان سریال نمیشود، سریال LOSTپدیدهای است شگفتانگیز!، سریالی که هم میتواند دوستداران سریالهای حادثهای را راضی کند و هم کسانی را که دوستدار ژانر علمی تخیلی هستند و در این میان و با دیدن فصلهای مختلف این سریال کم کم متوجه خواهید شد که میتوانید تعبیرات و تفسیرهای فلسفی را هم از این سریال داشته باشید.
جای شگفتی بود که من هم تا مدتها و تا دانلود و دیدن قسمتهای اخیر سریال، تعبیر برزخ را از جزیرهای داشتم که گمشدگان اوشنیک 815 را در خود گرفتار کرده بود و کم کم داشتم به این فکر میافتادم این سریال حکایت مدرنی خواهد شد از عرفان و فلسفه شرقی!
هفتهنامه شهروند در آخرین شماره خود 6 صفحه را به مرور سریال گمشدگان یا Lost اختصاص داده بود. توجه شما را به یکی از این مقالات جالب جلب میکنم:
يكى از بهترين خصوصيات سريال «گم شدگان» در اين است كه بينندهاش را ساعتها درگير خود مىكند. شايد اين اتفاق براى ما افتاده كه آن را به صورت سريال و هفتهاى یک بار دنبال نكردهايم. اما تعداد سايتها و هواخواهان سريال و حواشىاش آن قدر هست كه متوجه تأثير آن براى تمامى مخاطباناش بشويم، حواشىاى كه اگر سريال را هفتگى دنبال كنيد، بسيار از آن لذت خواهيد برد، نكتهاى كه در قسمت پيشين فاش شده و حالا همه درباره آن حرف مىزنند و شما هم مىتوانید جزئى از اين خيل عظيم نظر دهيد و اين احساس مشاركتى است بسيارلذتبخش. «بازماندگان» به ازاى هر گرهاى که از خيل معماهايش مىگشايد، چندين گره ديگر به آن مىافزايد و خلق همين دنياى كامل و سراسر رازآلود، تلاش جمعى هواخواهانش برای گفتگو و حل كردن معماهايش آن را واقعا به يكى از بهترين سريالهاى تاريخ تلويزيون آمريكا بدل كرده كه حقيقتا نه «خاندان سوپرانو»، نه «سه متر زير زمين»، نه «شهر و رابطه»، نه «حرف لام» و نه حتى سريال سطحى و حادثهاى اما خوشساخت «24» به گرد پاى آن نمىرسند. مىتوان بسيارى از اين نكتهها و معماها را نديد، اين كه فونت فروشگاهى در یک سكانس دوبار تغييركند، يا ساعت پشت سرفلان شخصيت در یک سكانس به طور نامرتب جلو عقب برود، تابلوى نقاشى روى ديوار شبيه فلان شخصيت باشد و... مىتوان اينها را نديد و ندانست تمام رفتارهاى جان لاک بر اساس آراى جان لاک فيلسوف طراحى شده يا همين طور ديويد دزموند هيوم بر اساس ديويد هيوم، يا ارجاعات آشكار كتاب مقدس را نفهميد يا ارجاع ادبى آشكارتر را و شخصيت «ساير» و حرف زدناش و قرابتاش با بافت جامعه آمريكايى، اما باز هم از آن لذت وافر بود.

«گم شدگان» را چه ساده ببينيد چه پيچيده، باز هم از آن لذت خواهيد برد، چرا كه موقعيتى خلق مىكند كه تمام انسانها خواهان تجربهاش هستند. گم شدن و فراموش كردن زندگى پيشين، كه میتواند شامل تغيير هويت، فراموشى خطاهاى گذشته و آغاز كردنى ديگر باشد، اين گم شدن تنها مكانى نيست و زمانى نيز هست: تئورى كه در فصل سوم قوت گرفت و اينک مسجل شده است. در «مكانى» عجيب كه هيچ كس از جاى آن مطلع نيست و در «زمانى» كه وجود ندارد. چه كسى است كه دوست نداشته باشد بىزمان و گذر آن زندگى كند؟
با شروع فصل سوم و برخى نشانههايى كه از آغاز در سريال گنجانده شده بود، بسيارى به فكر نظريه برزخ افتادند، نظريه برزخ با توجه به برخى دیالوگها نظير «تو جهان ديگه مىبينمت» (دزموند به جک)، «مهم نيست قبل از اين چه كار مىكرديم، سه روز پيش همهمون مرديم و يه فرصت ديگه مى خوايم.» (جک به كيت) براى مخاطبان مطرح شد و نيز مرگ آنها كه بعد از حل مشكلات شخصيتىشان اتفاق مىافتاد. اما نظريه در اواسط فصل سوم ضعيف و در نهايت با قسمت شگفتانگیز پايانى مردود شد. هر چند نويسندگان مجموعه و مجريان طرح اين نظريه را از همان ابتدا بىاساس مى دانستند. «ديمون ليندلوف» كه از مجريان اصلى طرح است درباره اين نظريه گفته بود: «اين سريال راجع به آدمهايى است كه به طور استعارى در زندگىشان گم شدهاند، همگى سوار یک هواپيما مىشوند، سقوط مىکنند و قدم به اين جزيره مىگذارند و اين گونه به طور فيزیكى نيز در كره زمين گم مىشوند. به مجردى كه بتوانند به شكل استعارى خود را در زندگىشان پيدا كنند، مىتوانند دوباره به جهان بيرون قدم بگذارند. زمانى كه شما به كل مجموعه نگاه میكنيد، اين گونه به نظر مىرسد. منظور ما در تمام اين مدت همين بوده است.»
نظريه زمان نيز از ديگر نظريههايى بود كه مطرح شد و البته نويسندگان باز آن را هم رد كردند، البته آنها تصميم داشتند همه چيز را رد كنند و عجيب است كه بعد از اين انكار قسمتهايى ساختند كه شخصيت آشكارا در زمان سفر مىكرد. نظريه زمان ابتدا در اين حد بود كه در اين جزيره زمان به شكل نيوتونىاش تجربه نمىشود. اما آن چه اكنون مطرح شده و خلاصهای از آن را در زير مىخوانيد، بهترين و كاملترين نظريهايست كه تاكنون راجع به «گم شدگان» مطرح شده و به بسيارى از سئوالات پاسخ مىدهد.
اين نظريه از ابتداى سال 1800 شروع كرده و تا سال 2004 پيش مىآيد.
1800 سالى است كه كشتى «بلک راک» به جزيره مىخورد. همان كشتى كه جک و كيت و جان و هرلى به رهبرى دانيل داخلاش مىروند تا ديناميت بياورند. «بلک راک» یک كشتى حمل برده بوده كه مقادير زيادى نيز فلزات كانى با خود حمل مىكرده است، فلزاتى كه به شدت به جريانهاى مغناطیسى حساس بودهاند. جزيره نبز داراى همان جريان مغناطیسى قوىاى است كه در آخرين قسمت فصل دوم ديديم، اين جريانها كشتى را به سوى خود كشيدند و منجر به تصادف كشتى با جزيره شدند، كشتى كه جریان شديدى از نيروهاى مغناطيسى را متحمل مىشده، در حين برخوردش با جزيره، حفرهاى در آن حباب نامرئى كه جزيره را احاطه كرده بود، ايجاد مىكند با مختصات «5 2 3». همان مختصاتى كه خانم دانیل و همراهاناش را به جزيره مىرساند و مىبينيم آقاى «دانيل فاراداى» در فصل چهارم آن را نوشته بر كاغذ به خلبان هلىكوپتر مى دهد و به او تأكيد مى كند كه تنها از این مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران «بلک راک» از آن پیاده مىشوند، يکی از آنها «آلوار هانسو» نام دارد و شروع به تحقيق روی نيروهاى مغناطيسى جزيره مىكنند. نوادگان هانسو اوايل قرن بيستم (1900) دارماى ابتدايى را بنيانگذارى مىكنند.
1960: دارماى اوليه كار خود را با هدف بهتر كردن نژاد بشر آغاز مى كند (فيلمهايى كه در سريال مى بينيم.)، تحقيقى كوچک و ابتدايى كه بعدتر به پروژهاى عظيم و عجيب براى بررسى «سرنوشت» بدل مىشود. در طول اين تحقيقات و با كمک نيروهاى مغناطيسى جزيره موفق مىشوند زمان و مكان را در اختيار خود بگيرند و به اين ترتيب در سال 1960 ماشين زمان درست مىكنند. از سال 1961 اين ماشين قابل استفاده مىشود، اما كسى كه داخل آن برود تنها مىتواند یک سال عقب برود یعنى زمان راهاندازى ماشين. و هرگاه كسى در زمان عقب برود ديگر نمىتواند جلو بيايد، در واقع به زمان زنجیر مىشود و بايد آن را دوباره زندگى كند و اگر كسى بيمارىاى داشته باشد مثلا درسال 1965، وقتى با ماشين زمان به 1960 باز مىگردد ديگر آن بيمارى را ندارد. مؤسسه دارما ابتدا براى آزمايش این ماشين از حيوانات استفاده كرد، حيواناتى نظير «خرس قطبى»، كه با محيط استوایى جزيره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و عادتهاى آنها را تغيير داد تا ببیند آنها مىتوانند «زنده بمانند.» آنها درست از همان سیستمى استفاده مىكردند كه «دانيل فارادى» در سال 1996 با یک موش آن را انجام مىداد (فصل 4). خرسهای قطبى توانستند خود را با محیط منطبق كنند و به اين ترتیب توانستند زنده بمانند. ساخت و راهاندازى ماشين زمان به خاطر قدرتى كه داشت سرى باقى ماند و حتى بسيارى از محققان خود مؤسسه دارما نیز از وجود آن بى اطلاع بودند. بعد از خرسهاى قطبى نوبت انسانها بود كه وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود بداند آيا انسانها مىتوانند آيندهای را که پیش از این برایشان نوشته شده، تغيير بدهند. اما این تجربه به شكست انجامید و آينده افرادى كه سوار ماشین مىشدند، تغییری نكرد.
گزينه بعدى درمان بيمارى بود، شرکت دارما مشتاق بود، ببيند كه مى تواند بیمارىها را درمان کند؟ از این رو ويروسى بین مردان خودش كه در جزيره بودند، پخش كرد و بعد ادعا كرد كه درمان آن را يافته و گروهى حاضر شدند براى درمان بيمارى به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بى آنكه بدانند ماشين زمان چيست. آنها به گذشته رفتند و درمان شدند، اما كمى بعد توسط «دود سياه» يا همان «هيولا» كشته شدند، چرا كه هيولا یک «Physical means» است، یک واسطه فیزيكى كه زمان به واسطه آن خود را تصحیح مىكند. به این معنا كه اگر قرار باشد فرد در آینده بميرد، نمىتواند از این سرنوشت فرار كند. دارمايىها براى نخستين بار با این «دود سیاه» مواجه مىشدند، از ماشين زمان ترسيدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان كه اساسا نيز ويروس را نگرفته بودند، از دارما جدا شدند و دار و دسته كوچکى راه انداختند و دارمايىها نام «دیگران/دشمن» را بر آنها گذاردند. جاكوب و ريچارد جزو این دسته بودند.
1985-1970: مادر بن استخدام دارما شده و به جزيره مىآيد. او نيز بعد ازچندين سال كار كردن بر ماشین زمان، تسلیم توانايىهاى ماشین مىشود. او با ريچارد، رهبر دیگران ملاقات میکند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع میکند . مادر بن به مرور از دارما متنفر میشود، سوار ماشین زمان می شود و پانزده سال به عقب میرود، یعنی زمانی که هنوز به جزیره نیامده است، به سال 1970 و به اورگون. او با راجر ملاقات میکند، با او ازدواج میکند و حامله میشود، اما مشکلی وجود دارد او در سال 1985 بچه ندارد، زمان بن را جایگزین مادرش میکند، بن تجسد مادرش است و همان کینه و میل به انتقام مادرش را در خود دارد. اندکی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش میخواهد به جزیره بروند، در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلپ میشود و به جزیره رفتن آنها تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است که راجر بیچاره تنها یک کارمند ساده میشود.بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره میبیند و صدایش را میشنود، این به خاطر این است که مادر بن در سال 1985 زنده بوده است، پس اگر به خاطر سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و «نیم مرده» محسوب میشود. بن پس از مادرش با ریچادر برخورد میکند، که درست در همان سن و سالی است که در سال 2004، ریچارد در زمان سفر میکند تا تنها بن را مجاب کند که دارما را نابود کند. چرا که ریچارد مادر بن را میشناخته و از ماجرا آگاه است. بن به همراه ریچارد که در سال 81 دیده تا سال 2007 پیش میآید و 37 ساله میشود و تصمیم به براندازی دارما میگیرد، به سال 1967 برمیگردند، تا دارما را نابود کنند و این اتفاق نیز میافتد. بن خیالش راحت است که تا 2007 زنده میماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل چهار از هیچ چیز نمیترسد. بن تا سال 2007 زندگی کرده و در این مدت نه از اوشنیک 815 خبری بوده و نه از سرطانش.
1996: بن میداند که عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی، به این ترتیب تصمیم میگیرد که جزیره را برای همیشه مصون نگه دارد، پس با کمک جیکوب و ریچارد جزیره را در یک لوپ زمانی قرار میدهد و به این ترتیب جزیره همواره سال 1996 را تجربه میکند. بن و ریچارد ماشین زمان را از دهلیز ارو به دهلیز سوان منتقل میکنند و میخائیل با ذهن مهندسانه اش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره که هر 108 دقیقه باید تخلیه شود، منطبق میکند و به این ترتیب جزیره مدام در سال 1996 میماند، جهان پیش میرودو جزیره تکرار میکند و تنها راه دستیابی به جزیره همان مختصات «5 2 3» است. جایی بن به ریچارد میگوید: «یادته زمانی که تولدها را جشن میگرفتیم.» پس اگر همواره 1996 باشد دیگر لزومی بر گرفتن جشن تولد نیست.
با ثابت ماندن زمان «سرنوشت» دیگر کاری از پیش نمیبرد. زنان حامله میمیرند و در واقع رحمهای بسیار سالخورده آنها در اثر ماشین زمان، سفر در آن و تکرار یک سال توانایی خود را از دست دادهاند، جاکوب نیز زمانی که میخواسته جزیره را در حلقه زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جاکوب تا سال 2007 این امکان را به او می دهد، تا روحش همچنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال 2004، اوشنیک در جزیره سقوط میکند و مسافران بیانکه بدانند به سال 1996 برمیگردند، به این ترتیب پدر جک زنده است، لاک دیگر معلول نیست و رز نیز سرطان ندارد.




